مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
256
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب ششصد و نودم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، جميل گفته است : در كار آن پسر بفكرت اندر شدم . تا سه پاس از شب گذشت . ناگاه آوازى رقيق شنيدم كه لطيفتر از آن آوازى نشنيده بودم . آنگاه پرده را كه در ميان بود ، برداشتم . دختركى ديدم كه ازو نكوروىتر ، كس نديده بودم و آن دختر در پهلوى جوان نشسته ، با يكديگر شكايت هميكردند و همىگريستند . من با خود گفتم : سبحان اللّه . اين دخترك كيست ؟ وقتى كه من بدين مكان آمدم ، جز اين جوان ، كس را نديدم . پس از آن با خود گفتم : شك نيست كه اين دختر از دختران جنيانست كه اين جوان را دوست ميدارد . پس از آن چشم بدخترك بگماشتم . ديدم كه او از انسيان و از طايفهء عربست . پس پرده فروانداختم و روى خود پوشيده ، بخفتم . چون بامداد شد ، دوگانه بجاآوردم و به او گفتم : يا اخ العرب ، احسان بر من تمام كن و راه بر من بنماى . او بسوى من نگاه كرده ، گفت : يا وجه العرب ، ضيافت ، سه روز است و من تا سه روز ، ترا نخواهم گذاشت كه ازين مكان بيرون روى . جميل گفته است كه : من سه روز در نزد او بماندم . چون روز چهارم شد ، بحديث گفتن بنشستيم . من نام و نسب او بپرسيدم . گفت : من از قبيلهء بنى عذره 36 و نام من فلان بن فلانست . ايها الخليفه ، من ديدم كه پسر عم منست و از اشراف قبيلهء بنى عذره است . آنگاه خود را به او بشناساندم و از او پرسيدم : كه ترا به اين كار واداشته و از بهر چه درين باديه تنهائى ؟ ايها الخليفه ، او اين سخن از من شنيد . ديدگانش پر از سرشك شد و به من گفت : اى پسر عم ، من دختر عم خود را دوست ميداشتم و بر وى شيفته بودم و طاقت جدائى او نداشتم . او را از عم خود خواستگارى كردم . عم من دعوتم را اجابت نكرده و او را بمحلتى ديگر برد . چون آن دخترك از من دور گشت و مرا ديدار او ميسر نشد ، شوق ، مرا به ترك پيوندان و مفارقت عشيرت بداشت . درين